تبليغاتX
دل نوشته های کیومرث
آنچه مرا نکشد مرا نیرومندتر خواهد ساخت "گوته"
 قرآن ; تویی که نشناختمت !!!
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل كرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی كنیم ؟  

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند .   
. آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم

خوشا به حال کسی که دلش رحلی است برای تو .

منبع : وب سایت دکتر شیری 

|+| نوشته شده توسط کیومرث در یکشنبه سوم آبان 1388  |
 کریمر علیه کریمر ...ببخشید ...دانشجو علیه مسئول خوش برخورد!

بعد از خواندن این مطلب درد دلمان تازه شد ! بزرگان گفته اند که " وصف العیش نصف العیش " . گفتیم حیفه که شما را در حداقل نصف این عیش شریک نکنیم :

خوشم میاد که تو دانشکده  ما از این خبرا نیست ! کسی به کسی نمیگه به ما مربوط  نمیشه ! خداییش برخوردشون بد نیست با ارباب و رجوع و گدا و شاهزاده   و هر کسی که حواله میشه بهشون ! منتها همه اینها به شرطیه که تو اتاقشون تشریف داشته باشن . البته از خوش اقبالی ما اربابان رجوع  , وقتهایی که خودشون تو دفترشون نیستن از مصا حبت با منشی هاشون که سنی بین 4  تا 6 سال بلکم کمتر دارن لذت می بریم ! حالا خودشون کجا تشریف دارن , اینجاشه که به ما ربط نداره !!ا

اما جونم براتون  بگه ازبرنامه روزانه یکی از این اعجوبه های مفقود الاثرکه به دلایل امنیتی از آوردن اسمشون معذورم : 

تو یه کتاب عهد قبل از انقلاب خوانده  بودم که ساعت کار ادارات از ساعت 8 بلکم زودتر شروع می شود . اما حضرت ایشون حول و حوش ساعت 9-9:30 - بعد از کلی تضرع اربابان رجوع یه لنگه پا مانده پشت اتاق ایشون  به درگاه خدا , تشریف فرما می شوند و جماعتی را غرق در شوق و شعف می کنند . شنیدم که در جواب توپ بدون تشر یکی هم قطاران سرخ زبان ما - که سبزی سرش به سبزی جماعت کوچه و بازار عصر حاضر می مانست - افاضات فرمودند که :"خب چیه مگه ! رفته بودم بچه ام رو بذارم مهد " . از آنجایی که امروز صبح اون منشی 4 -5 ساله خلق  رئیس سی و چند ساله رو تنگ کرده امیدی به گشایش  گره از کار ما نیست امروز . و لیکن در صف طویل زیارت حضرت ایشون زنبیل قرمز گل گلی  را  از آفیس بروبچ ارشد که از فرط مشغله  زیاد هنوز  به خرید امروز خونشون نرفتن به  عاریت می گیرم و زنبیل بیچاره را در آنجا کاشته  و به کلاس درس اساتید با جانمان برابر و چندی شان بهتر از آن می روم . جسممان در کلاس و دل و جانمان پیش زنبیل که نه , پیش صاحب زنبیل ...!!! ساعت نزدیک 12 است . از شوق اتمام درس استاد به همراه بروبچ و حلقه ای از یاران به سراغ زنبیل بینوا می روم ! عجبا ! چه می بینیم !! زنبیلم از جایش تکان نخورده ! هنوز در این بهت به سر می برم  که با صدای اعتراض جمعی از هم مکتبان به خود می آیم .حضرت ایشون رو می بینم که این بیچارگان  را با خلق خوش! از آفیس به بیرون پرت می کند . بله گمان به درست برده اید , خوردیم به ناهار . خودمان نیز شکممان به پشت چسبیده از فرط گشنگی! ساعت 1 بر می گردیم و پشت در مذکور دخیل می بندیم و استغاثه  به درگاه حق تعالی که " یا غیاث المستغیثین " . و حضرتش بشنید و اجابت بکرد این دعا که " هو سمیع علیم " . چندی از یاران را خوشحال یافتم چرا که شد آنچه باید می شد . ساعت نزدیک 2 است . در همان کتاب فوق الذکر ساعت اتمام کار ادارت را ساعت 4 ذکر کرده بود . راست  و دروغش با نویسنده ی بینوای کتاب ! زنبیلمان را می بینم که خسته اما پرامید به جلو می رود که به یکباره اولیا مخدره کیفش را روی دوش انداخته و قصد رفتن می کند . شنیدم که با خاطری منبسط به یکی از نزدیکان ما می گفت :"من باید برم بچه ام رو از مهد بیارم" . ساعت همان  2 است. اوراست می گفت . رفت و کودکش (همان منشی) را از مهد برد و نیاورد !!  و ما ماندیم و زنبیلمان و حوضمان !!!!!!!!


|+| نوشته شده توسط کیومرث در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388  |
 کی ... ؟

یادمه وقتی مدرسه می رفتیم وقتی معلم شاکی می شد که "کی این پوست تخمه هارو ریخته زیر این میز ؟ کی مدادشو اینجا تراش کرده ؟ کی این کاغذ باطله هارو ریخته رو زمین ؟ کی اینجا تف کرده ؟ کی ...؟"

یه دفعه همهمه کنون به حالت تمسخرمی گفتیم :" آقا حتما کار بعدازظهریاس! " یا اگه بعداز ظهری بودیم می گفتیم: " آقا کاراین صبیاس! نامردا این کارو می کنن که مارو خراب کنن! "

حالا که دانشگاه می ریم وقتی شاکی می شیم که "کی چیکار کرده ؟ ", با اعتماد به نفس میگن :" ای نامردا ! الهی به زمین گرم بخورن . کار خودشونه! این کارو می کنن تا نظام رو بدنام کنن! الهی خیر نبینن!!!!"

|+| نوشته شده توسط کیومرث در شنبه بیست و یکم شهریور 1388  |
 الگوریتم مسخ بومی

بالاخره خبرگزاری ایرنا هم به پخش "جومونگ" اعترض کرد! (خداییش حق هم دارن بندگان خدا )اما مردم که نمی تونن سرگرم نشن , می تونن ؟ حالا به مردمی که  نمی تونن سرگرم نشن پیشنهاد می کنیم برای سرگرم شدن و مسخ نشدن توسط "جومونگ ویانگوم و اوشین و…" الگوریتم  زیررا به هر زبانی که بلدند انجام دهند .

1- تا وقتی موفق به انجام شرط مرحله( ب)  نشده اید لوپ بزنید...  ببخشید ...از سرگرم شدن توسط جومونگ انصراف داده تا بیش از این مسخ نشوید.

1-الف) به هرآب وآتشی که لازم است بزنید و لیست تمام فیلم های سینمایی , سریالها , انیمیشن ها , تئاترها و هر چیزسرگرم کننده دیگر که توانایی همزمان سرگرم کردن و مسخ بومی شما را دارد و تاریخ تولید آنها مربوط به قرن بیستم است , از صداوسیما و یا از هرارگان مربوط و نامربوط  دیگرتهیه کنید .

1-ب) لیست تهیه شده در مرحله (الف)  را به همراه مقادیر معتنابهی اسکناس به یک آدم  بیکار بسپارید تا دی وی دی , سی دی ,  وی اچ  اس , و هرگونه ی سرگرم کننده ای که ازلیست مذکور وجود دارد را فراهم آورد . اگرسریال "چهل سرباز" را گیر نیاوردید به مرحله (ب) بروید و تعداد آدم های بیکار و اسکناس  را به مقدار لازم افزایش دهید و نیز به مرحله (الف) رفته و  از تاریخ تولید , یک قرن کم کنید  .

2- حال شروع کنید به تماشای آنچه که از مراحل فوق  بدست آورده اید . در این مرحله  به خود  ببالید چون نه "جومونگ" , نه "کبرا 11" و نه هر مسخ کننده غیر بومی دیگر توانایی مسخ شما را نخواهد داشت .   

 

|+| نوشته شده توسط کیومرث در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388  |
 به یاد پیمان ابدی

دیروز صدا و سیما فیلم "چشم های نامحسوس " رو از شبکه یک پخش کرد. دیدن این فیلم از این جهت برام جالب  بود که آخرین فیلمی بود که زنده یاد "پیمان ابدی" در آن صحنه های خطرناک  و اکشن رو انجام می داد. برای همین خیلی مشتاق بودم فیلمی رو که پیمان ابدی, کسی که چندین سال خطرناکترین و هیجان انگیزترین صحنه های فیلمی مانند "کبرا 11" رو انجام داده و جان سالم به در برده بود ,  جون خودش رو پای اون  گذاشته ببینم .انتظار داشتم فیلمی رو ببینم که حداقل آخرین کار پیمان ابدی یه فیلم در خور توجه باشه . اما بعد از دیدن تقریبا  نیمی از فیلم , گذشته از موضوع سفارشی و نخ نما شده ی آن , از نحوه ی بازی چندش آور بازیگران ,از کارگردانی مبتدیانه , از فیلمنامه سراسر شعار وحرفهای بی ربطش , حالم  بهم خورد.شک ندارم اگه اخبار بیست و سی  رو می دیدم اینقدر حالم بد نمی شد . تنها چیزی که کمی آرومم کرد هنرنمایی "پیمان ابدی" و تیمش در خلق صحنه ترمز بریدن و سقوط اتوبوس به ته دره بود . یقینا نمیشه این صحنه رو با صحنه های حیرت انگیزی که تو فیلم" کبری 11" کار کرده مقایسه کرد اما از قدیم گفتن هرچی پول بدی آش می خوری . اینا این صحنه ها  هم از سرشون زیاده. فقط این وسط کسی مثل پیمان ابدی حیف شد . خدایش بیامرزد

|+| نوشته شده توسط کیومرث در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 

پریشب به همت فریدمون (داداش کوچیکه) فیلم " گیس بریده" ی جمشید حیدری رو به اتفاق خانواده تماشا کردیم.بعد از اینکه فیلم تموم شد , یاد جمله زیر از" برتاند راسل" افتادم . احساس کردم شاید وقتی این جمله رو می گفته  ایرانی ها تو ذهنش بوده :

" در جهان نوین اگر جوامعی بدبختند به سبب آن است که نادانی ها ,

 عادتها , اعتقادها و عاطفه هایی دارند که برایشان از آسایش , 

نیکبختی و حتی از خود زندگی نیز مهم تر است ."

|+| نوشته شده توسط کیومرث در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  |
 تخت مرموز

در بخش مراقبتهای ویژه ی بیمارستانی دو بیمار به  فاصله یک هفته از هم و دقیقا ساعت 11   روز یکشنبه که بر روی تخت شماره 131 بستری شده بودند  فوت کردند. این مسئله در ابتدا  برای پزشکان چندان غیر طبیعی نبود اما وقتی دقیقا درساعت 11  دو یکشنبه متوالی دیگر دو بیمار دیگر به همان شیوه فوت کرد تمام پزشکان را به حیرت واداشت که چه عاملی باعث این اتفاق عجیب می شود . به همین دلیل  برای کشف راز این تخت تصمیم گرفتند دقایقی قبل از ساعت 11 روز یکشنبه بر سر تخت 131 حاضر شده و از نزدیک شاهد باشند که چه  اتفاقی رخ می دهد . در روز مقرر عده ای مشغول دعا بودند و عده ای دیگر دوربین های تصویر برداری مجهزی را فراهم کرده بودند تا از این اتفاق عجیب فیلم بگیرند . وقتی عقربه های ساعت عدد 11 را نشان داد مشاهده کردند  نظافتچی پیر  بخش به داخل اتاق آمد  و بی آنکه به آنها توجهی کند دوشاخه مربوط به دستگاه تنفسی بیمار تخت 131 را کشید و جارو برقی خود را به جای آن به پریز زد و مشغول به نظافت شد !!!

|+| نوشته شده توسط کیومرث در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388  |
 " چرا خود را نمی کشید ؟"

بعد از پستی که صابر تو بلاگش در مورد ویکتور فرانکل گذاشته بود تصمیم گرفتم یه پست هم من به فرانکل اختصاص بدم تا با خوندن این دو تا پست چیز های بیشتری در مورد ویکتور فرانکل و مکتب روان درمانی او بدونید . البته ممکنه بخشی از مطالب این پست تکراری باشه ولی شاید خوندنشون خالی از لطف نباشه .ضمنا کتاب الکترونیکی "انسان در جستجوی معنی " با فرمت جاوا رو هم می تونید از اینجا دانلود کرده و روی گوشیتون نصب کنید و بخونید . " ولی حتما مراقب چشماتون باشید "

ویکتور فرانکل می گوید :" یک سوالی دلم می خواد از تمام آدم هایی که علایم حیاتی دارند و "ظاهراً" زنده اند، بپرسم : " چرا خودتان را نمی کشید؟ " . بیماران او گاه با شنیدن این سوال شوکه می شدند و گاه سکوت . فرانکل آنها را وادار می کرد برای خودکشی نکردن خود دلیلی بیاورند و اینجا بود هنر فرانکل که از همین دلایل بعضا ساده و بی اهمیت معنایی عمیق و ارزشمند به زندگی آنها می بخشید و آنها را درمان می کرد . او معتقد بود که هر کسی باید به دنبال معنایی عمیق و ارزشمند برای زندگی خود باشد تا بتواند ناملایمات زندگی را با اتکا به این معنا تحمل کند و بر آن چیره شود . بدین سان بود که فرانکل پایه گذار سومین مکتب روان درمانی بعد از فروید و آدلر موسوم به لوگوتراپی یا معنا گرایی شد .

یکی از افرادی که لزوم داشتن هدف را برای انسان به بهترین شکل تشریح نموده دکتر ویکتور فرانکل است . فرانکل ، کتاب مشهور خود « انسان در جستجوی معنی » را هنگامی که در جنگ جهانی دوم در یک اردوگاه کار اجباری اسیر بود ، به رشته تحریر کشید . وی مدت زیادی در اردوگاه کار اجباری گرفتار بود ، در حالی که تنها وجود برهنه اش برای او باقی مانده بود و سپس پدر ، مادر ، برادر و همسرش یا در اردوگاه جان سپردند و یا به کوره های آدم سوزی سپرده شدند . خواهرش تنها بازمانده این خانواده بود که از اردوگاه کار اجباری جان سالم به در برد. او چگونه زندگی را قابل زیستن می دانست ؟ در حالیکه همه اموالش را از دست داده بود ، از گرسنگی و سرما و بی رحمی رنج می برد و هر لحظه در انتظار مرگ بود . او براستی چگونه زنده ماند ؟ پیام او که با چنان شرایط هولناکی دست و پنجه نرم کرده است ، شنیدنی و به یاد ماندنی است .

فرانکل در اردوگاه مرگ به تحقیق شگفت انگیزی در مورد مرگ و زندگی انسانها دست زد و پس از مدتها بررسی به نتیجه عجیبی رسید کـه از هـر 28 اسیـر اردوگاههای مـرگ ، تنها یک نفر امکان زنده ماندن پیدا می کند . آنگاه این سوال برای او مطرح شد که آن فرد ، واجد چه شرایطی بود که توانست از آن زندان مخوف بگریزد و دیگران تاب مقاومت نیاورده و از پای در آمدند .

پژوهش های این پزشک و روانکار و اطریشی دستاورد مهمی به ارمغان داشت . او به این نتیجه رسید که :

افرادی که موفق می شدند از اردوگاههای آدم سوزی فرار کنند ، نه الزاما ً از لحاظ جسمانی قوی و تندرست بودند و نه خیلی با هوش تر از دیگران بودند ، بلکه آنها کسانی بودند که به هر عنوان ، دلیل محکمی برای زنده ماندن خویش پیدا می کردند و یا به عبارت دیگر ، هدف نیرومندی برای خود می گزیدند ، جالب آن است که خود فرانکل ، تنها یک هدف برای خود اختیار کرده بود و آن اینکه یک بار دیگر چهره همسرش را ببیند . کسانی که موفق به فرار از آن اردوگاه ها می شدند هر کدام هدفهای متفاوتی در سر می پروراندند ولی بدون استثناء هدفهای قوی و روشنی برای خود در نظر گرفته بودند .

دکتر فرانکل در سال 1942 یعنی در سن 37 سالگی به دست نازیها اسیر شد و قطاری او را به سمت شمال شرق برد ، به « آشویتس » اردوگاه مرگ ، جایی که کشتار سازمان یافته 6 میلیون نفر در آن تدارک دیده شده بود . این اردوگاه به میدان تجربیات وحشتناک و آزمایشگاه واقعی او تبدیل شده بود آزمایشگاهی که بسیار ارزنده ولی به شدت دردناک بود . آنچه به ابهامات ذهنی او وضوح و تبلور بخشید ، عبور از گذرگاهی بس مخوف بود که چه بسیار انسانها در نیمه راهش جان باختند...

منبع : مثبت من


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیومرث در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387  |
 یکی از بستگان خدا

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی.

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید

سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد،

صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، گویی که با نگاهش،

نداشته‌هایش را از خدا طلب می‌کرد، انگار با چشم‌هایش آرزو می‌کرد.

پیرزنی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد

و نگاهی به پسرک که محو تماشا بودانداخت و بعد داخل فروشگاه رفت.

چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد...

آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت پیرزن رفت.پیرزن کفش ها را به او داد.

پسرک در حالی که چشمهایش از خوشحالی برق می زد

با صدای لرزان پرسید: شما خدا هستید؟

پیرزن جواب داد: نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

با تشکر فراوان از ساسان

|+| نوشته شده توسط کیومرث در سه شنبه دهم دی 1387  |
 اتل متل یه بابا

شاید به جرات بشه گفت همه ما با هر عقیده و مرامی که در مورد ایران بعد از انقلاب داشته باشیم نظرمون در مورد جنگ مشترکه .نه خود جنگ بلکه آدمهای جنگ . کسایی که وقتی خیلی از ما نسل سومی ها نبودیم رفتند جبهه و جنگیدند . خیلی هاشون شهید شدند و شاید خیلی های دیگشون هم جانباز . نمیدونم چرا این مطالبو دارم می نویسم . یهو دلم هوای شهدا و جانبازا رو کرد وقتی این شعرو خوندم(یعنی گوش دادم). خواستم یه بارم بی بهونه و بی مناسبت روزهایی مثل دفاع مقدس و... از همه اونهایی که برای این آب وخاکخون دادند یاد کنم .

درود بر شهدا و جانبازان این مرزوبوم.

شعری که در زیر آمده از مرحوم ابوالفضل سپهر شاعر جانباز معاصر است .

تقدیم به روان پاک شهدای هشت سال دفاع مقدس و جانبازان سرفراز میهن

اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار

اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار


اتل متل بچه‌ها
كه اونارو دوست دارن

آخه غیر اون دوتا

هیچ كسی رو ندارن




ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط کیومرث در یکشنبه یکم دی 1387  |
 
 
بالا