تبليغاتX
دل نوشته های کیومرث
حال این روزهای من یکشنبه هفتم اسفند 1390

"چند شبی میشه که خوب نخوابیدی. سرت تو کتاب و دفتره. داری آماده میشی واسه امتحان مدرسه. خیلی مشکلی نیست، اما تو پی هر نمره ای نیستی. ینی هیچ وقت نبودی. میدونی که میتونی. هیجان زده ای. مضطربی. طبیعیه. همه میگن که طبیعیه، پس همچنان مشکلی نیست. مصمم میری میشینی پشت میزت. برگه ی سوال و جواب جلوی روته. همه چی مرتبه. برگه سوال و برمیداری که بخونی. اما...صدایی از بالای سرت میشنوی که میگه:" مدادتو بگیر بالا". یکی برگه رو از زیر دستت میکشه در حالی که تو حتی یه سوال رو هم نخوندی...هاج و واجی...داغ میشی از فرط ترس و نگرانی و عصبانیت و التماس و بغض... و یه چیزی تو سرت هی بزرگ و بزرگتر میشه. اینکه:

چرا؟ "

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

این یک پست نیست! جمعه هشتم مهر 1390

کنارم نشست و یه تیکه کاغذ سفید از جیبش درآورد و نوشت:

 یک متر کش شلوار - 20 عدد سنجاق قفلی - ناخن گیر - قیچی - چسب زخم - قرص زد یوبوست - جوراب حوله ای - قرص سر درد و سرماخورگی - دسمال کاغذی - ساقه طلایی - تن ماهی - چاقو میوه خوری - قاشق چنگال - پوتین هاتف - جدول - دفتر 40 برگ - خودکار - آب معدنی - نخ سوزن...

کاغذ رو تا کرد و داد بهم. موقع رفتن یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم کرد و گفت: "بالاخره عروسی به کوچه شما هم رسید..." 

شاید 2 ماه دیگه وقتی برگشتم بفهمم منظورش چی بود...

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

چیزهایی هست که تو هم می دانی! شنبه سوم اردیبهشت 1390
نوجوون که بودم مثل خیلی از هم نسلی هام یه دفتری داشتم که گاهی یه چیزایی توش می نوشتم. از دوچرخه 14ی که مدتها بود تو راه مدرسه دیده بودم و مجبور بودم کلی بیست بیارم تا بابام واسم بخره. از دعواهایی که تو کوچه می کردیم. از جمال سیاه، پسر شر محل که همیشه یه سنگ واسه زدن تو دستش داشت. از شلوغی های جلوی مدرسه دخترونه که روزی یکی دو تا دعوا سر دختربازی می شد. از احساساتی که گاهی به این دختر و گاهی به اون دختر محل پیدا می کردیم که بعدها فهمیدیم بزرگترا دائم میگن ای بسوزه پدرش...اما خیلی بعدترها خودمون حالیمون شد که بهش میگن زرشک...خلاصه چیزایی رو که نمی تونستیم به کسی بگیم اون تو خط خطی می کردیم و می ذاشتیم یه جایی که خودمون هم بعدا کلی بگردیم واسه پیدا کردنش. از اینکه مجبور بودم قایمش کنیم خیلی حس خوبی نداشتم، اما خوب...مجبور بودم. می فهمین!؟
وقتی دستگیرمون شد که یه جایی هست به اسم وبلاگ که میشه نوشت، میشه حرف زد،، میشه درد و دل کرد، میشه شاکی بود، میشه فحش چیزدار داد، میشه پند داد، میشه گریه کرد، میشه خندید و میشه کلی کار ناموسی و بی ناموسی کرد که مجبور نباشی واسه یکی یکیشون حساب پس بدی، خوب حدس بزنین که چه حالی شدم. اراده کردیم بیام اینجا رو هم به چیز بکشیم که اومدیم...اولش خوب بود. فکر می کردیم داریم با حرفامون دنیای وب رو تکون می دیم. اما خوب بعدها فهمیدم که ما داشتیم تکون می خوردیم نه وب. کسی نباس ما رو می شناخت تا می تونستیم اون همه کار رو انجام بدیم. وگرنه چه فرقی می کرد بین اون دفترچه 40 برگ و این دفترچه اینترنتی. بازم که مجبور بودیم قایم کنیم حرفامونو. از حول حلیم افتادیم تو دیگ. یادمون رفت که اگه میخوای حرف خاص بزنی، نباس آدم خاص دعوت کنی اینجا. نباس بشناسنت. بازم مجبور شدیم قایم کنیم. این دفعه حرفامونو. چیزی که دوستی بهش میگفت خودسانسوری. اینه قصه ی حرفای این وبلاگ...
درسته که دوستام بهم میگن استاد مسلم جنریت کردن چیزای بیخود و بی ربط هستم اما دو پاراگراف بالا از قضا مرتبط هست با این پاراگراف پایانی. واقعیت اینه که دیگه مثل سابق نمی تونم بنویسم. به قول دوستی روند نزولی پیدا کرده این وبلاگ. دلیلش بی ربط به اون چیزایی نیست که بالا گفتم ولی مهمترینش اینه که مدتهاست از سر فراغت بال و گشودگی پر و گشادگی فکر نتونستم بنویسم چون چیزای زیادی هست که ذهنم رو درگیرشه که مهمترینش درسه. واسه همین دلم می خواد حداقل 6 ماه هیچی ننویسم. حداقل تا بعد از دفاع. گفتم بهترین کار واسه اینکه مجبور شم روی حرفم وایسم اینه که یه سمی (semi) گودبای پست بنویسم و یه خداحافظی موقتی بکنم تا اگه دوباره خسته گویی به سرم زد، از ترس دو تا شدن حرفم هم که شده افسار این زبون تند و نگاه سنگین! ( تلمیح دارد به ماجرایی تاریخی) رو بگیرم و بکشم تا ملت کمتر ناراحت و دلگیر بشن از حرفای صد من یه غازمون...خوب اینم یه راهیه واسه ترک عادت دیگه...
میگن پشت سر مسافر گریه شگون نداره اما اگه کسی دلش شکست از رفتن ما، اگه حالی بهش دست داد از این هجران و خواست گوشه ی چشمی تر کنه به فتوای حضرت ما عین صوابه.

بعدنوشت: چند روز پیش تو دانشکده یه فیلمی گذاشته بودن به اسم "چیزهایی هست که نمی دانی". عنوان این پست ایده ی اون فیلم بود.

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

مغضوبین همیشگی چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390
...و در عنوان نشانه ایست برای کسانی که می اندیشند.( آیه آخر سوره 115)

پی نوشت: " یادمه کیتون می گفت من به خدا اعتقاد ندارم ولی ازش می ترسم. من به خدا اعتقاد دارم ولی فقط از کایزر شوزه می ترسم." دیالوگی از وربال کینگ در فیلم مظنونین همیشگی ساخته برایان سینگر .

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

فرق نگاه! شنبه بیستم فروردین 1390

"دهقان پیر با ناله می گفت: ارباب! آخر درد من که یکی دو تا نیست. با این همه بدبختی، نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را 'چپ' آفریده!؟ دخترم همه چیز را دو تا می بیند...

ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت! این همه سال نان مرا زهرمار می کنی! مگر کور هستی، نمی بینی که چشم دختر من هم 'چپ' است!!؟؟

دهقان گفت: چرا ارباب می بینم...اما دختر شما همه ی این خوشبختی ها را دو تا می بیند و دختر من این همه بدبختی را... "


منبع : از ایمیلهای وارده

پی نوشت: برای اولین بار تونستم یه متن وارده رو بدون دخل و تصرف و تلخیص و تغلیظ و تقطیع و تبیین و تحسین و ...اینا،  منتشر کنم بدون اینکه چیزی از ارزشهای خودم کم شود!


نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

حماقت که دلیل نمی خواهد... یکشنبه چهاردهم فروردین 1390

دلقک های (3) 2.5 میلیاردی شد ...

اشتباه نکنید! قصد ما از جمله فوق اصلا خیر نیست...ما همچنان می خواهیم سر به تن این دلقک ها نباشد مگر اینکه خلافش ثابت شود. درد من این است که  باز این سردسته دلقک ها فکر می کند که این فروش میلیاردی دلیل دیگریست بر حقانیتش. اما نمی داند که دلیل اصلی چنین فروشی حماقت مردم است و حماقت هم که دلیل نمی خواهد...

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

ایرانی - اسلامی! یکشنبه چهاردهم فروردین 1390
"... بله بینندگان عزیز! کارشناسان کشورمان قدمت این اثر تاریخی رو بیش از دو هزار سال تخمین می زند. آنها معتقدند که معماری به کار رفته در این اثر، ترکیبی از  معماری ایرانی و اسلامی! است..."  مملکته داریم!!؟؟

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

صدای دیدنی شنبه سیزدهم فروردین 1390

از کلنجار رفتن با چند صد خط کد لعنتی و دیباگ کردنش و بالا پایین کردنش واسه گرفتن یه ریزالت فکسنی حوصله ام سر میره. برا چند مین دلم میخواد یه کار دیگه ای غیر از اف 5 زدن بکنم. یه جای دیگه ای غیر از این صندلی  زوار در رفته بشینم. به یه جایی غیر از این صفحه نمایش لب تاپ عهد بوق نیگاه کنم... پا میشم میرم سمت تی وی و میزنم کانال یک...خدارو چه دیدین! شاید از دستشون در رفت و یه چیزی پخش کردن که ارزش نیگا کردن داشته باشه...سینما 1 داره یه فیلم پخش سینمایی پخش میکنه. نمیدونم اسمش چیه ولی یه صدای آشنا میشنوم...یه صدای دیدنی...صدای بهرام زند روی شخصیتی که راسل کرو داره نقشش رو بازی می کنه...

وقتی صدای زند رو میشنوم بی اختیار تمام فیلمهایی که این دوبلور بزرگ ایرانی توشون حرف زده جلوی چشمم میاد. آخه مگه میشه صدای زند رو شنید و یاد اون قند بلند و چشمای بزرگ و نافذ ناوارو نیافتاد. مگه میشه از فریادهای ناگهانی شرلوک هلمز یکه نخورد. برای پیروزی راسل کرو تو فیلم گلادیاتور هورا نکشید. برای سرنوشت ویل اسمیت تو فیلم دشمن ملت نگران نبود. مجذوب نگاه پر از عشق سرگرد فتاحی تو سریال مدار صفر درجه نشد... زند صدایی بی نظیر دارد... صدایش همه ی آن چیزی را که برای یک مرد لازم است باهم دارد. مهربانی، دلسوزی، ابهت، اقتدار، اراده و صدایی پر از عشق...این صدا برای من و نسل من که دیگر کوچه ای و توپ پلاستیکی نبود که سرگرممان کند...برای نسلی که به جای گل(gel)  کومبد بازی می کرد و به جای توپ پلاستیکی پنچر یه لایه،  فیفا 98 و برزیل و اسپید 9 رونالدو و روبرتو کارلوس شده بود سرگرمیش، صدای زند یادآور لحظات خوشیست از سالهایی که از فیلم دیدن لذت می بردیم...صدایی که هر شخصیتی را برایمان دوست داشتنی و خاطره انگیز می کرد...دریغ که دیگه اون روزا تکرار نمیشن و البته اون دوبله ها هم ...

بنازم به اون خدایی که چنین زیباییهای شنیدنی را آفریده...

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

دلقک ها آمدند... سه شنبه نهم فروردین 1390

اخراجی ها (1)  آمدند...

لمپن ها (2)     آمدند...

دلقک ها (3)    آمدند...

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

من باختم، اما... دوشنبه یکم فروردین 1390

از پنجره اتاقم بیرون رو نگاه می کنم. برخلاف همیشه، امشب چراغهای بعضی از همسایه ها روشنه. و بعضی هاشون هم که از سر شب خوابند انگار. لابد آقاشون ماه رو زودتر دیده و  خیالشون راحت شده که از اینکه فردا رو روزه نیستن:دی ... اهل خونواده ما هم که بنده رو نایب خودشون کردن که رصد کنیم حلول رو و خودشون خواب هفت پادشاه رو می بینند...

الان که دارم این چند جمله رو می نویسم دقایقی بیشتر به تحویل سال نمونده. سال 89 داره تموم میشه و باز طبق عادت معهود، شروع کردم به چرتکه انداختن... حساب کارهایی که باید می کردم و نمی کردم. حساب قول هایی که به خودم دادم. حساب قرار و مدارهایی که با خودم گذاشتم. سالی که گذشت واقعا سال سختی بود برام. تو یه جنبه هاییش تونستم تاب این فشار رو بیارم و الان حس خوبی نسبت بهشون دارم. اما یه جاهایی هم...اما حالا که نشستم دارم چرتکه میندازم می بینم تراز امسالم منفیه یا دیگه اگه بخوام خیلی به خودم حال بدم ترازم صفره. دخلم با خرجم جور نیست. یه جاهایی زیادی خرج کردم که نمی باید...و یه جاهایی دخل زیادی نداشتم که می باید...اگرچه احساس می کنم امسال رو باختم اما من دردهای یک زایمان روحی رو تجربه کردم. تولدی اتفاق افتاد. من به تولد این نوزاد خوشبینم. به آینده ی این روح جدید امیدوارم...

و اما سال جدید... سرنوشت سازترین سال زندگیم امساله. همه ی اون چیزهایی که در طول تمام این چند سال کاشتم و داشتم، قراره که برداشت کنم. امیدوارم میوه این درخت چندین ساله ارزش چیدن رو داشته باشه.

سال داره تحویل میشه و این آخرین جمله من در سال 89 : به امید فقط اندکی شادی و آزادی بیشتر در سال جدید...


نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

وضعیت آخر شنبه شانزدهم بهمن 1389

یادمه اولین بار کلمه TA رو چند سال پیش تو یکی از سمینارهای دکتر شیری که تو دانشکده برگزار شده بود  شنیدم . برام جالب بود عنوانش . " تحلیل رفتار متقابل " . ایده ای که اولین بار توسط اریک برن ، روانکاو معروف قرن بیستم ارائه شد . خالق سه گانه ی معروف " والد ، بالغ ، کودک " که بسیار شبیه سه گانه ی فروید یعنی  " اید ، ایگو و سوپر ایگو " است . یکی دو سال پیش دو تا کتاب خوندم از تامس هریس به نامهای  " وضعیت آخر " و  " ماندن در وضعیت آخر " . این دو کتاب بر مبنای ایده ی اریک برن نوشته شدند . ایده بزن بسیار شبیه ایده ی سه گانه فروید ولی کاربردی تر و تکنیکی از آن است . این دو تا کتاب واقعا کتابهای فوق العاده ای هستند . کتابی هایی پر از نکات جالب در مورد نحوه برخورد آدمها با اطرافیانشون . اما من از یه بخش این کتاب ( وضعیت آخر ) خیلی خوشم اومد . نویسنده وضعیتهایی که کودک از نحوه ی برخورد اطرافیانش با او نتیجه گیری می کند و ممکن است تا آخر عمر در یکی از این وضعیت ها بماند را به شکل جالبی تشریح و بررسی کرده است. چند وقت پیش دوباره کتاب وضعیت آخر رو می خوندم که تصمیم گرفتم چند پاراگراف در مورد اون بخش بنویسم.

 " من خوب نیستم ،شما خوب هستید " .در بدو تولد نوزاد سرشار است از نیاز. نیاز به غذا، مراقبت و نوازش. نیازهایی که هیچ یک را به تنهایی قادر نیست برآورده کند. و چه حس وحشتناک حقارت و "خوب نبودنی " تمام وجودش را پر می کند که قادر نیست نیازهایش را خودش تامین کند. اینجاست که موجودات "خوب" به دادش می رسند. موجوداتی به اسم والدین که در مقایسه با جثه نوزاد در حکم غولند.او را بلند می کنند، لمس می کنند، غذا می دهند، مراقبت می کنند و از همه مهمتر نوازشش می کنند. این اولین تصویریست که نوزاد از دنیای جدیدش دارد. نوزاد با خود می گوید : " واووو ! چه موجودات پرفکتی! چه غولهای مهربانی! اینها همه نیازهای مرا تامین می کنند. چقدر خوبند که مرا نوازش می کنند و چقدر بدم من که این همه احساس نیاز می کنم :( " پس اولین وضعیتی که کودک در آن قرار می گیرد وضعیت " من خوب نیستم، شما خوب هستید" است. بزرگترین نیازی که یک کودک در این وضعیت نیاز دارد نوازش کردن و مورد توجه والدین قرار گرفتن است. نیاز دارد که او را بلند کنند، لمسش کنند و به تعبیری او را نجات دهند. تقریبا هر کودکی  این نیاز به نوازشش برآورده می شود. چقدر باید بدشانس باشد کودکی که حتی این نیازش پاسخی نداشته باشد. کودک به طور طبیعی تا پایان یک سالگی از این وضعیت خارج می شود و به وضعیت جدیدی گام می گذارد. اما اگر نیازهای این مرحله اش برآورده نشود به احتمال زیاد تا آخر عمر در همین وضعیت خواهد ماند. یا به طور بیمارگونه ای گوشه گیر و منزوی خواهد شد چرا که زندگی در میان این همه موجود "خوب" و پرفکت برایش دردناک است و یا سعی خواهد کرد به طریقی توجه اطرافیانش را به شکل افراط گونه ای به خود جلب کند. چیزی که تام هریس از آن به "نوازش منفی" تعبیر می کند. دائم سعی خواهد کرد به کودکی اش بازگردد و دوباره حس " من خوب نیستم " در او تقویت شود: "شما می گویید من خوب نیستم، باشه من هم ثابت می کنم که خوب نیستم". می شود یک بد بوی .  آینده ی وحشتناکی در انتظار این "پسر بد" است : یک پرخاشگر به معنای واقعی. در شکل نسبتا خوش بینانه اش در بزرگسالی نقش یک قربانی را خواهد داشت. چندان کسی را مقصر نمی داند چون در نظرش همه خوبند غیر از خودش. به هیچ وجه احساس امنیت نمی کند. دائم نیاز به حامی دارد . وجه غالب درونش کودک ناخوبش است. مدام در تلاش خواهد بود که دوران کودکی قبل از یکسالی اش را دوباره زندگی کند تا بتواند نیاز به نوازشش را برآورده سازد. حساس است و بسیاد زودرنج. اعتماد به نفس کمی دارد. به شدت مستعد پذیرفتن شخصیت پیرو است. احتمالا جذب کسانی می شود که حس خوب نبودن را در او تقویت کند. ممکن است به کسانی جذب شود که به احتمال زیاد ترکش کنند، در دسترس نباشند، بی ملاحظه و بی مسئولیت باشند، چرا که با این کار به خانه بر می گردد. (1)  چنین مردی در رابطه ی عاطفی چندان قابل اتکا نخواهد بود و اگر زن باشد همیشه آویزان مرد می شود تا آنکه او را از نظر عاطفی خفه کند . این دسته از مردان معمولا از سندروم پیتر پنیسم (2) رنج می برند و در روابط عاطفی معمولا به دنبال مادرند تا همسر . معمولا جنگی میان او و طرف مقابلش شکل نمی گیرد چون همیشه یا به سرعت شکست می خورد چون ضعیف است یا از ترس طرد شدن ، خودش پاپس می کشد.

 " من خوب نیستم ، شما خوب نیستید " . در پایان یک سالگی کودک می تواند راه برود. دیگر لازم نیست او را بلند کنند و اگر نوازشی و لمس کردنی هم قبلا به سبب بلند کردنش از سوی والدین صورت می گرفت حالا آن نوازش هم قطع شده است. کودک اگرچه دیگر حس "بچه کوچولو" بودن را ندارد اما همچنان ضعیف است. همچنان احساس "خوب نبودن" را دارد. اما بواسطه آنکه می تواند از گهواره بیرون بیاد، می تواند اشیاء دور و برش را به هم بریزد، می تواند خودش را معرض خطر قرار دهد و به تعبیری می تواند آتش بسوزاند، دوره تنبیه ها و سخت گیری ها هم برایش آغاز شده است. دیگر نه تنها نوازش قطع شده است بلکه تنبیه هم می شود.  نه تنها کاری به کار او ندارند بلکه کتک هم می خورد. آن موجودات پرفکت دیگر خوب نیستند چون او را تنبیه می کنند. در این حالت به این نتیجه می رسد که من " همچنان خوب نیستم، شما هم خوب نیستید" که مرا نوازش نمی کنید. نکته ی مهم اینجاست که وقتی کودک نتیجه گرفت که " شما خوب نیستید" این شامل همه می شود، چه پدر، چه مادر و چه دیگران. دیگر نوازش همه را رد می کنند. اگر کودکی به این نتیجه برسد مشکل بتوان به او محبت کرد و نوازشش کرد. این حس شاید تا آخر عمر با او باشد. در بزرگسالی احتمالا شخصیتی بسیار شکاک و وسواسی خواهد داشت. به کسی اعتماد نخواهد کرد چون هیچ کس در نظرش خوب نیست. رابطه ی عاطفی اگر بتواند برقرار کند سرشار از بی اعتمادی و توهم خواهد بود. توهم اینکه چرا او به سمت من آمده؟ من که خوب نیستم. او هم که خوب نیست. قصه چیست؟  شخصی که در این وضعیت قرار بگیرد به هیچ چیز اهمیت نخواهد داد. ناامیدی سراسر وجودش را فرا خواهد گرفت و احتمالا دنیایی خواهد ساخت پر از خیالات و تصوراتی از احساس های قبل از یکسالی اش. آنگاه که نوازش بود...

 " من خوب هستم ،شما خوب نیستید" کودکی تقریبا دو یا سه ساله را در نظر آورید که مدام از سوی غول هایی مورد شکنجه قرار می گیرد. همان موجوداتی که زمانی حس می کرد چقدر خوبند. آنقدر از سوی پدر و مادرش کتک خورده که برای آنکه روح و روانش زنده بمانند باید کاری کند. زخمهایش آنقدر عمیق اند که برای خوب شدنشان باید " آنها را لیس بزند" . باید خودش را نوازش کند تا زنده بماند. این خود نوازشی باعث می شود که حس "خوب بودن" را در خود بازآفرینی کند. " تو اینقدرها هم بد نیستی که سزاوار این همه شکنجه باشی. حداقل به بدی آنها نیستی."  دیگران هم که "خوب نیستند" چون او را کتک می زنند. پس نتیجه گیری آغاز می شود: "من خوب هستم، شما خوب نیستید". در نظرم کودکی را تصور می کنم که مدام از پدر و مادر کتک می خورد ولی دیگر دردش نمی آید. اگرچه در حال حاضر از پس کسی که او را کتک می زند بر نمی آید چون او 2 متر است و غول ولی کودک نیم متر است و همچنان ضعیف. اما او دارد خشونت را یاد می گیرد. با خود می گوید: " بالاخره روزی خواهد رسید که من کنترل همه چیز را خواهم داشت." خشمی که دارد فرو می خورد بلاخره نابودش خواهد کرد. این وضعیت نسبت به دو وضعیت اول بسیار مستعد پایدار شدن در تمام عمر کودک است. در بزرگسالی اش بهترین کاری که می تواند انجام دهد خشونت ورزیدن است. چون خشونت را دیده است. نفرت سراسر وجودش را گرفته اگرچه با نقاب ادب حساب شده آن را مخفی می کند.  در نظرش همه مقصرند، همه. باید از همه انتقام گرفت چون همه حقشان است. باید به همه ضربه زد چون "خوب نیستند". یقینا به کسانی جذب خواهند شد که مدام تملقش را گویند. مدام احساس غیرواقعی خوب بودن را به او بدهند. دور و بر او پر خواهد بود از آدمهایی که مدام او را تائید کنند. اما هرگز حس واقعی خوب بودن را از آنها نخواهد گرفت چرا که می داند هیچ کدامشان واقعی نیستند. هیچ یک از این نوازشها برایش واقعی نیستند. خودش فراهمشان کرده درست مثل زمانی که خودش خودش را نوازش می داد.. در روابط عاطفی به آدمی تبدیل خواهد شد که به کنترل دیگران اعتیاد دارد.  همه چیز باید تحت کنترل او باشد چرا که معتقداست "اگر کنترل چیزی را از دست بدهی شکنجه می شوی " بیشتر کنیز وفرمانبردار می خواهد تا همسر. بیش از هر چیز واقعا باید از خشم چنین شخصیت هایی ترسید چون کوهی از نفرت را با خود حمل می کنند. نفرت از همه چیز و همه کس...

سالها پیش وقتی که برای اولین بار دریافتم که "تقریبا تمام شخصیت هر فردی تا قبل از دو سه سالگی اش شکل می گیرد" شوکه شدم. این امکان ندارد. آخر چطور ممکن است که من در دوسالگی خشونت یاد گرفته باشم. چطور ممکن است که نسبت به همه حس بد یا خوبی پیدا کنم. مگر من یک کودک دو ساله چه تصوری از خوب یا بد بودن دارم؟  اما واقعیت این است که همه این برداشت ها، نتیجه گیریهاو تصورات از خوبی و بدی و هر چیز دیگر به طور ناخودآگاه اتفاق می افتد. کودک تصمیم نمی گیرد که خوب باشد یا بد. دلیل نمی آورد که چرا او با من اینگونه برخورد کرد؟ چرا آنها مرا کتک می زنند؟ چرا دیگر مرا دوست ندارند؟ کودک تنها به طور ناخودآگاه حسی را که به او دست داده ضبط کرده، از آن نتیجه گیری می کند و تمام آن احساس ها را در درونش دفن می کند. هیچ کدامشان از بین نخواهد رفت. چه حس خوبی که به او دست داده و چه حس بد. کودک با نتیجه گیریهایی که کرده بزرگ می شود و  شخصیت اش را شکل می دهد. تمام آن احساس هایی که دفن کرده در روابطش با دنیای اطرافش تاثیرخواهد گذاشت...این یعنی اینکه هیچ رشدی در کار نیست.  یک سرنوشت لایتغیری برایش تعیین شده. دیگر ظرفش پر شده است. چقدر ناامید کننده ... اما آیا واقعا راهی نیست؟...

  " من خوب هستم ،شما خوب هستید" به نظر می رسد هنوز امیدی هست که به وضعیت بهتری قدم بگذاریم. به وضعیت آخر.  هنوز می توان از سرنوشت رقت انگیز محتوم خود رهایی یافت. هنوز امیدی برای التیام از دردهای گذشته است. کودک دیگر بزرگ شده است. دیگر خودش پرفکت شده است. حالا می تواند استدلال کند، می تواند فکر کند. دیگر آنقدر ضعیف نیست که کسی بخواهد او را به وضعیتی سوق دهد بلکه به خواست و اراده خود می خواهد به وضعیت جدیدی قدم بگذارد. حالا احساستش نیستند که بخواهند او را در سه وضعیت اول نگه دارند. حالا او با فکر و ایمان و قول و قرار خودش است که می خواهد خوب شود. خوب بماند. چرا که نه ؟ مگر چه چیزی می تواند مانع او شود؟ باید سفری را آغاز کند. سفری به درون. باید با همه آنچه که حس خوب نبودن را در او ایجاد کرده اند روبرو شود. وقتی توانست دوباره آنها را زندگی کند، وقتی توانست دوباره آنها را بدون آنکه باری داشته باشد به یاد بیاورد، همان دم آرامش خواهد یافت. دیگر کوهی از احساسات بد را به دوش نخواهد کشید. همه آنها دیگر صرفا یه خاطره شده اند. بدون اینکه باری داشته باشند. اما اصلا راحت نخواهد بود رسیدن به چنین وضعیتی. باید صبور بود. باید ایمان داشت و تلاش کرد. باید دردهای بزرگتری را تحمل کرد تا لذت های عمیقتری را بدست آورد. این همان سفر قهرمانی است.  واقعیت این است که ما می توانیم و باید که " قهرمان" زندگی خود و دیگران باشیم.

پی نوشت: واقعا توصیه می کنم کتاب وضعیت آخر و ماندن در وضعیت آخر رو مطالعه کنید. شوکه خواهید شد از اینکه بفهمید چقدر راحت بدون اینکه بدانید در ارتباط با دیگران راه اشتباه را می روید. علاوه بر بخشی که در اینجا به عنوان چهار وضعیت زندگی از آن نام بردیم، این دو کتاب سه وجه شخصیتی "والد، بالغ و کودک" را تشریح می کنند و نقش هر یک از آنها را در نحوه ارتباط آدمها مورد بررسی قرار می دهند.

پا وبلاگی (1) : سندروم بازگشت به خانه : " ذهن شما تداعی معانی را که از خانه دارید ، برابر با عشق گرفته و این طور نتیجه میگیرید که عشق و صمیمت نیز باید همان احساس ها را تولید کند . حال این تداعی ها می تواند مثبت باشد و یا منفی . اگر خانه برای شما تنهایی را تداعی کنند ، ممکن است جذب آدمی شوید که به شما عشق و محبت و توجه کافی را ندهد تا بتوانید مجددا در خود تنهایی تولید کنید و به خانه بازگردید . اگر خانه ، ترس را برایتان تداعی کند ممکن است جذب کسی شوید که دائما شما را تهدید به ترک کردن کند و شما را در ترس دائم نگه دارد ، چون این چیزیست که ذهن شما ناخودآگاه آن را جستجو می کند و نمونه ی آن در خانه ی کودکیتان است .

پا وبلاگی (2) : سندروم پیتر پنیسم : " وضعیتی که در آن مرد به همسر خود به چشم مادر نگاه می کند . همان سرویسی که مادرش به او میداد را از همسر انتظار دارند."

منابع : کتاب  "وضعیت آخر" و" ماندن در وضعیت آخر" ، نوشته تامس هریس .

         کتاب " آیا تو آن گمشده ی من هستی" اثر باربار دی آنجلیس .

         لینک مرتبط : روانشناسی کمال

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

بدون شک کارل گوستاو یونگ یکی از تاثیر گذارترین شخصیت های قرن بیستم است که در کنار غول دیگر روانشناسی - فروید - علمی را بنیان نهادند که زندگی بشر و مناسبات فردی و اجتماعی او را تحت تاثیر قرار داد . هر چند که خیلی ها فروید را پدر و بنیان گذار علم روانشناسی می دانند اما کیست که نداند اگر یونگ همه اعتبار آکادمیک و حرفه ای خود را به پای فروید  و  نظریه های جسورانه و بدیعش نمی گذاشت ، شاید فروید هم فروید نمی شد . اگرچه راه این دو بعدها از هم جدا شد اما هر یک آنقدر غول شده بودند که جداییشان تاثیری در ادامه راهشان نداشت . بر خلاف فروید که یک تئورسین بی نظیر بود و از مشاهدات اندکش تئوری های حیرت انگیز  ساخت ، یونگ یک تجربه گرای خلاق بود . علاقه وصف ناپذیر یونگ به جمع آوری و ثبت مشاهدات گوناگون از اسطوره هاو افسانه های تمام اقوام و قبیله ها تا خواب های عجیب و غریبشان،  از تحقیق درباره عمیق ترین لایه های ناخودآگاه بشر تا تحقیق درباره کیمیاگری، او را تا جایی پیش برد که خیلی از هم عصران او بیشتر او را رمال و جادوگر می دانستند تا یک دانشمند . چرا که یونگ هرگز نتواست از مشاهدات بی شمار و تجربه های عجیب و غریب خود نظریه ای بسازد که با نظریه ی فروید از دید علمی قابل مقایسه باشد . اما میراثی که او به جا گذاشت آنقدر عظیم بود که حالا پس از نزدیک به نیم قرن بعد از او، مراکز روان درمانی که از نظریات او استفاده می کنند هر روز بیشتر و بیشتر می شود .

یکی از میراث جالب یونگ ، تحقیقی ایست که او درباره کارکردهای بیرونی خودآگاهی انجام داد و بعدها توسط چند تن از شاگردانش و روانشناسان یونگی تعمیم داده شد و به آزمون معروف MBTI منجر شد . این جزء کارهای اولیه و حاشیه ای یونگ است ، زمانی که هنوز آنقدر در پیچیدگی های ناخودآگاه عمیق نشده بود ، زمانی که اعتبار دانشگاهی اش پابرجا بود و  به تعبیری زمانی که هنوز رمال نشده بود ! . 

یونگ این موضوع را در یکی از سخنرانی هایش مطرح می کند و به سه دوگانگی مهم درباره کارکردهای بیرونی خودآگاهانه اشاره می کند که به طور خلاصه به شرح زیر است :

یونگ حس (Sensing) کردن با حواس پنج گانه را ساده ترین و بدیهی ترین راه ارتباط خودآگاهانه با دنیای بیرون معرفی می کند و آن را در برابر شهود (Intuition) قرار می دهد ، اگرچه آنها را از یک جنس می داند اما تقابل آن دو را بدیهی می داند . چرا که هر دو به دریافت های  انسان از دنیای خارج مربوط می شوند . اولی با حواس پنج گانه ، به طور مستقیم ، خودآگاهانه و استدلال پذیر و دومی از طریق الهام از جاهای نامعلوم مانند ناخودآگاه ، غیرمستقیم و استدلال ناپذیر . به طوری که شاید نتوان توضیح داد چرا و چگونه و از چه منبعی به فرد الهام شده است . از نظر یونگ آدمهای حسی  بسیار جزءنگر و دقیق هستند ، در مقابل آدمهای شهودی که بیشتر به کلیات توجه دارند و به دریافتی که از منبعی نامعلوم کسب می کنند اعتماد دارند و اغلب نیز دریافت درستی دارند .

یونگ دوگانگی دیگری را از نظر نحوه مواجه با دریافت های حسی یا شهودی از عالم بیرونی معرفی می کند  که عاطفه یا احساس ( Feeling )  در مقابل تفکر (Thinking) است . از نظر او آدمهای عاطفی از قاعده ی خاصی درباره نحوه ی مواجه با اتفاقات پیروی نمی کنند ، بلکه بیشتر به احساس و درونشان مراجعه می کنند در مقابل آدمهای متفکر که اتفاقات را فارغ از اینکه اساسا چه حسی به آنها دست می دهد با قواعد خاصی تحلیل می کنند و در قالب یک سری گزاره های قابل بیان ، ابراز می کنند .

از نظر یونگ دوگانگی سوم درونگرایی (Introversion) در برابر  برونگرایی (extroversion)  می باشد. اینکه آدمها چگونه و با چه منشی با درون و برون خود ازتباط برقرار می کنند . اینکه چقدر به درونشان و چقدر به اطراف خود اهمیت می دهند و از کدام یک لذت بیشتری می برند . آدمهای درونگرا معمولا حالشان وقتی خوب است که با خود خلوت می کنند در مقابل آدمهایی که از تنهایی وحشت دارند و لذت را در جمع دوستان و اطرافیان خود تجربه می کنند .

آخرین دوگانگی که البته مربوط به یونگ نیست و بعدها توسط دو تن از روانشناسان یونگی اضافه شد ، به دوگانگی قضاوت (Judgment) در برابر درک (Perception) معروف است . اینکه آدمها از نظر اینکه عکس العمل شان در برابر اتفاقات بیشتر درکی ایست یا قضاوتی . اینکه در مواجه با موضوعات مختلف چقدر بلافاصله به قضاوت و ارزش گذاری می پردازند ، در مقابل اینکه چقدر سعی در درک موقعیت ، چرایی موضوعات و اتفاقات و  اساسا تحلیل موقعیت ها می پردازند تا قضاوت درباره آنها. البته به نظر می رسد که دوگانگی آخر قابل استنتاج از سه دوگانگی دیگر است . می توان با احتمال زیاد حدس زد که آدههای متفکر درونگرا، بیشتر درکی هستند تا قضاوتی . یا در مقابل آدمهای عاطفی معمولا در مواجه با موقعیت ها، بیشتر ارزش گذاری و قضاوت می کنند تا درک و تحلیل موقعیت مذکور . 

همه ی اینها مقدمه ای بود بر معرفی یک تست بسیار معروف تیپولوژی بر اساس ایده های یونگی، با نام آزمون MBTI که در وب نیز به طور آنلاین وجود دارد . این تست شامل 72 سوال بله و خیر است. این تست آدمها را بر اساس دوگانگی هایی که برشمردیم به دسته های مختلف تقسیم بندی می کند  میزانی از حسی (S) ، شهودی(I) ، عاطفی (F) و ... بودن آدمها را به طور  نسبی، ارائه می کند . و از اعداد بدست آمده فرد را در یکی از دسته های معین قرار می دهد. این تست 16 دسته را معرفی می کند و در در مورد ویژگی های آدمهای آن دسته توضیحاتی می دهد و شغل های مناسب برای افراد این دسته را معرفی می کند و در هر مورد شخصیت های معروفی که شخصیت شان منطبق با ویژگی های دسته ی مذکورند ، معرفی می کند. بسیار توصیه می کنم که این آزمون را انجام دهید و قالب شخصیتی خود را دریابید ، با شخصیت های معروف مشابه تان آشنا شوید و بخصوص در مورد شغل هایی که به شما پیشنهاد می کند فکر کنید . با تقریب زیادی می توان به این تست و نتایجش اعتماد کرد به شرط اینکه به دقت و با حوصله ی زیادی تست را پاسخ دهید . می توانید از این سایت توضیحات لازم در مورد ویژگی آدمهای هر دسته را مطالعه کنید. بخصوص ویژگی آدمهایی که درست در تضاد با شما هستند. دیوانه می شوید...

ادامه دارد ...

منبع :  با کمی تلخیص ، دخل و تصرف از "اصول نظری و شیوه ی روانشناسی یونگ : سخنرانی های تاوی استوک ، نشر ارجمند. "


نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

و خدایی که در این نزدیکی است ... شنبه بیست و پنجم دی 1389

1-  یه طنزی هست که میگه : " اوایل انقلاب ، وقتی نماینده گورباچف بعد از دیدار با آیت الله خمینی به کشورش برمی گرده ، ازش راجع به ایران میپرسن و اون میگه : " من در ایران به وجود خدا ایمان آوردم " . وقتی علت رو می پرسن میگه : " من در ایران دیدم که همه ی امور به بدترین شکل اجرا می شود . هیچ مسئولی آنقدر تجربه ندارد که کارها را سامان دهد . مردم با مشکلات زیادی دسته و پنجه نرم می کنند ،  اما مملکت از هم نمی پاشد . گفتم پس لابد خدایی وجود دارد که از این کشور مراقبت می کند ."   خداییش مملکتی داشتیم پس !!

2- فاصله بین شروع اعتراضات در یک کشور تا سقوط دیکتاتورش کمتر از  یک ماهه !  مملکته دارند !!؟؟ 

3- نتیجه غیر اخلاقی از آیتم 1 و 2  اینه که ظاهرا خدا بعضی جاها وجود دارد و بعضی جاها نه !!  

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و سوم دی 1389

پله پله تا ملاقات خدا !!



منبع عکس : یک وبلاگ
نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

نشانه شناسی جهان سوم (1) پنجشنبه شانزدهم دی 1389

جهان سوم جاییست که  در دانشگاه مادرش درسی پیش نیاز درس دیگر است که هرگز در آن دانشکده ارائه نشده است !

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

پنجشنبه دوم دی 1389

بی هیچ مقدمه این عکس رو ببینید ..

با جذبه اس ، نه ؟ حالا اینو ببینید ...

چقدر سلیقه اش خوبه این دکتر شیری .کلی ذوق کردم از دیدن این عکس و مطلب زیرش : "تحلیل رفتار متقابل ". راستش من خیلی حال می کنم با این تیپ موضوعات . یکی دوتا پست در این مورد نوشتم که منتشرشون نکردم هنوز . تصمیم دارم چند پست دیگه هم که بی ارتباط نیست با موضوع بالا بنویسم که احتمالا عناوینش اینا خواهند بود:

معرفی کتاب وضعیت آخر و موضوع مرتبط با آن

ام بی تی آی ; راهی برای شناخت دیگران 

معرفی کتاب یار پنهان و موضوع مرتبط با آن

امیدوارم  با توجه به روزهای سختی که در پیش رو دارم فرصت کنم و این مطالب که بسیار مورد علاقه ی خودم هستند رو بنویسم .

چند روز بعد نوشت 1: " متاسفانه باخبر شدیم که دکتر شیری - هم او که مراد بود در  طریقت و شریعت و ... -  عکس مربوط به لینک دوم به همراه متن زیرش رو از ویسایتشون حذف کردن بدون اینکه به ما یه ندایی داده باشن !!  آقای دکتر عزیز! چرا کاری می کنید که ما مجبور بشویم چیزی را که نوشته ایم حذف کنیم !!؟؟ ما آبرو داریم جلوی ملت! دکتر جان . اینجاست که به سبک حاج  ح.ش باید گفت : این تذهبون !!؟؟ آقای دکتر ... :دی "(  شوخی با دکتر عزیز ) 

چند روز بعد نوشت 2 : " اگر درست یادم مونده باشه ، مطلب حذف شده مربوط بود به جلسه ( اس) که دکتر در رابطه با " تحلیل رفتار متقابل " میخواسن برگزار کنن . "


نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389

اتنشن پلیز : به دلایلی با پخش موسیقی از وبلاگ که قبلا موافقش بودم ، مخالف شدم . می دانم که از فرط ناراحتی کهیر زدید . اشکالی نداره عوضش پوستتون کلفت می شود . اگه مایل بودم شما هم به موسیقی که من باهاش حال کردم ، گوش کنید و حال کنید ، خودم منت می گذارم بر سرتان و لینکش را اینجا پیوست می کنم . سگ خور ، شما هم گوش کنید ... فی الحال برای اینکه نرید سراغ خاروندن کهیرهاتون و نشه سرگرمیتون ، لینک آهنگ یاران چه غریبانه رو از اینجا دی ال کنید و گوش کنید . اینکه چرا با این آهنگ حال کردم به خودم مربوطه ، به حال و هوای این روزا ، اند آلسو به فیلمی که از تصاویر عاشورای پارسال و اون حرکات ددمش ددمنش ددمشنا ددمنشانه ی دوستان دیدم .


پی نوشتس :

 1- خوانندگان محترمی که نمی خواهند کلمات "خاصی" وارد لغتنامشون بشه ، میتونن به جای واژه "حال کردن " از واژه ی لطیف تر "لذت بردن " استفاده کنن و لذت ببرن از عصایی که قورت دادن .

2- مشغول ضمه ی ( انشالله که درسته املاش ) من میشین اگه برداشت ناروا از خط آخر بکنید . وگرنه پل صراط همون کاری رو باهاتون میکنن که تو پل کالج کردن . از ما گفتن بود .

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389

" شلوغ بود . اونقدر که نمی دونستم چی رو از کی دارم می شنوم . هر کدومشون یه چیزی می گفتند . کوچیکترا اون عقب داد می زدن . یه لحظه چشمم به دختر بچه ی پنج - شیش ساله ای افتاد که یه دستش تو دستای مادرش بود و یه دستش یه ظرف کوچولو . برعکس همسن و سالاش اصلا حرف نمی زد . نیگاش کردم . آروم بود . خیلی آروم . اونقدر که اصلا طبیعی نبود :

" کوچولو ظرفتو بده واست غذا بیارم " . جوابی نداد . فقط نیگاه می کرد .کمی خم شدم به سمتش . " خانوم کوچولو ! مگه غذا نمیخوای ؟ خوب ظرفتو بده دیگه. "  کمی عقب کشید و رفت پشت مادرش ، اما همچنان ساکت . سرمو بلند کردم به سمت مادر که بگم " خانوم این بچه چرا ... " حلقه های اشک چشم مادر حرفمو بلعید ... خیلی جلوی خودم رو گرفتم که احساساتی نشم اون لحظه . ولی بعد رفتن او دوتا ، شکستم ... اون بچه فقط شیش سالش بود ... اما نمی تونست حرف بزنه ... " 

"امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف سوء"

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

روضه ی عاشورا از زبان دکتر شریعتی دوشنبه بیست و دوم آذر 1389

آنچه می خوانید برگرفته از کتاب "حسین وارث آدم " است که در آن  دکتر شریعتی از عاشورا سخن می گوید. روضه ای می خواند از عاشورا . می توانید بخشی از این روضه را که با صدای خود دکتر شریعتی است از اینجا دانلود کنید .

" … شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد…
گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:
… پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.
در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است....
   


ادامه مطلب
نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

شما یادتون نمیاد ، نزدیکای محرم می رفتیم در خونه هارو می زدیم و می گفتیم : کمک به هیئت . بعد با پولی که جمع می کردیم می رفتیم خوراکی می خریدیم می خوردیم.

شما یادتون نمیاد ، تو دسته های زنجیر زنی ، سر جا دعوا می کردیم .

شما یادتون نمیاد ، روزای تاسوعا و عاشورا که میشد ، با دسته ی زنجیرزنی می رفتیم بیرون ولی  بین راه می پیچوندیم و می اومدیم تو حسینیه جا میگرفتیم واسه ناهار.

شما یادتون نمیاد ، چه حالی میداد وقتی همه تو صف وایسادن و دارن زنجیر میزنن ، بری وسط دسته و بشی میدوندار .

شما یادتون نمیاد ، وقتی دسته می رسید به محلمون ، شدت زنجیرزدنمون بیشتر می شد چون دخترای محل داشتن نگاه می کردن .

شما یادتون نمیاد ، هر جا شربتی ، شیری ، کیکی ... خلاصه نذری می دادن ، نظم دسته رو به هم میزدیم و حمله می کردیم سمت نذری ها .

شما یادتون نمیاد ، تو دست هر کی نذری می دیدیم می پرسیدیم : کجا نذری میدن ؟

شما یادتون نمیاد ، عصر روز عاشورا مامانمون می گفت : بچه نخوابی ها ! گناه داره . ولی ما همیشه خوابمون می برد .

شما یادتون نمیاد ، وقتی یه دسته از کنار دسته ی خودمون رد میشد ، با ضرب دسته ی اونا زنجیر می زدیم . بخصوص وقتی دسته ی رشتی ها بود.

راستی الانم این چیزا هست ؟

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

" موندم چرا هر چی ایده ی مزخرف تو دنیاست اول میاد سراغ ذهن مبارک مسئولان این ممکلت گل و بلبل!!  نمونه اش اینکه چند وقتیه نمی ذارن کسی به جز دانشجوهای خوابگاهی سوار اتوبوس های دانشگاه ( نه اتوبوس های خوابگاه !!)  بشه !! هزار تا کارت دانشجویی و کارمندی و استادی و ... نشون میدی که بابا منم دانشجوی همین خراب شده ام ! چرا نمی ذارین سوار شیم بریم علم رو هل بدیم  جلو ؟ فقط میشنوی که : " به ما گفتن ... "

گفتگوی نیمه خیالی من رو با یکی از افسران ارشد ایست بازرسی دنبال بفرمائید:

 با اعتماد به نفس و غرور همیشگی !! از پله های اتوبوس میرم بالا که ییهو  :

" افسر : کجا آقا ؟

من : سوال کردن داره ؟ خوب دارم سوار اتوبوس دانشگاه میشم . اشکالی داره ؟

افسر : کارت خوابگاه ؟ فقط دانشجوهای خوابگاهی میتونن سوار شن .

من : من خوابگاهی نیستم ولی دوست خوابگاهی زیاد دارم. کفایت نمیکنه ؟

افسر : منو دست می ندازی ؟ میگم باهاس خوابگاهی باشی تا بتونی سوار شی .

من : آقا کوتا بیا! دیرمون شده . اصلا واسه اینکه ریا نشه نگفتم . اتفاقا من خودم خوابگاهی ام . ولی کارتم مونده تو اتاق.

افسر : خوب کارت نداری ، ولی کتک که خوردی ؟

من : کتک چی ؟ آهااااا ! نه آقا ! سعادت نبود اون شب خدمت دوستان باشیم .

افسر : بیا برو اینور ! نه کارت داری، نه کتک خوردی ! خوب پس خوابگاهی نیستی دیگه . نمی تونی سوار شی  "

پنچر میشم از این حرف ! همونجوری پنچر راه میفتم سمت پنچرگیری ...


نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

شنبه بیست و دوم آبان 1389

اگه تبلیغ رو از دستش می گیری و نخونده میندازی رو زمین ، بدون از  فرهنگ سرریزی! 

اگه صاف زل می زنی تو چشاش و رد میشی  ، بدون مردونگی از همه جات زده بیرون !!

خب نمی خوای بگیری ، نگیر ! لااقل غرورشو نشکن  .  کار نداره ، غرور که داره !!!

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

پنجشنبه بیستم آبان 1389

تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!

(شازده کوچولو )

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

سه شنبه هجدهم آبان 1389

نوستالژی یعنی با تو   بودن !

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

نو کامنت ! دوشنبه دهم آبان 1389

پاییز + غروب + بارون +  آش رشته  +  میگارو + غم +  حرف های ناگفته + بغض 

ببار ای بارون ببار ... با دلم گریه کن خون ببار

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

اندر لطایف روزگار دوشنبه سوم آبان 1389

یعنی ما پسرا چقدر بدبختیم :(    همه بدبختی هامون یه طرف ، این خدمت مقدس!! سربازی هم یه طرف !  ( من نمی دونم این مقدس دیگه چه صیغه ای !  آخه خرحمالی واسه دولت هم چه تقدس داره !!؟؟ )  من یکی دیگه اینقدر دنبال یه راه فرار از این خرحمالی واسه دولت گشتم  که کاملا تو این زمینه اکسپرت شدم و خودم  یه پا نظام وظیفه ام . یکی از این راههایی که تو این  پروسه ی سرچ بهش رسیدیم اینه  که ظاهرا به ازای هر ماه تو منطقه بودن پدر ، یه چند روزی از خدمت یکی از فرزندان کسر میشه ! تا اینجای قضیه که همه چی رله اس . بابای ما خدا خیرش بده یه 30 ماهی رو تو منطقه بوده و  قرار بوده با چند تا از بچه  های محلشون جنگ رو کنترات وردارن و تمومش کنن ولی مث اینکه سر قیمت به توافق نرسیدن . واسه همین  نزدیک 30 ماه روزمزد جنگیدن بعدش دیدن نمی صرفه برگشتن :)))    . امشب بابام  گفت میخواد بره بوشهر دنبال پرونده اش ببینه میتونه یه سالی کسر خدمت بگیره . حالا واسه کی ؟ عرض می کنم .  اما از لطایف روزگار  ،  داداش کوچیک ما ( یاسینمون ) هم هنوز  به این نظام مقدس ! خدمت نکرده و عین ماس . حالا فک کن بابای ما مونده واسه کدوم گل پسرش کسری بگیره ؟ یاسین یا کیومرث ؟ مسئله این است ؟ حالا بابا هیچی . من چیکار کنم ؟ از بین کسری خدمت سربازی واسه خودم و داداشم کدومو انتخاب کنم ؟ اگه بابام واسه من کسری بگیره پس مرام و مردونگی و ایثار و داداش بزرگتری و ... اینا ، چی میشه ؟ اگه نه ، آخه برم 15 و 16 ماه خودمو علاف کنم که چی بشه ؟  خلاصه اش این که موندیم حیرون   . ای خدااااااااااااااااا ما پسرا چقدر بدختیم :(((((  

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

همه فرزندان من ! یکشنبه دوم آبان 1389

یه چند وقتیه تعداد بازدید کننده هایی که با جستجوی کلمه ی "کیومرث" به بلاگ این حقیر فقیر ( از حیث تعداد بازدیدکننده عرض می کنم :) ) می رسن ، خیلی زیاد شده (خیلی که میگم یعنی متجاوز از 5 - 4 فقره بازدید !! ) . این بود که ما یه نموره کنجکاو شدیم و بفهمی نفهمی یه خورده هم احساس فرهیختگی  و خود مهم پنداری بهمون دست داد . القصه ! دل رو به دریا زدیم و تو گورگل ( داستان داره این کلمه ) زدیم "کیومرث" . دیدیم وب ما تو صفحه ی اول گورگله. بعد کلی فسفر سوزوندن فهمیدیم بابا اینا دنبال یه اینفورمیشنی از "کیومرث کبیر " ( تو اردر همون کورش کبیر ) می گردن . کیومرث نام اولین پادشاه ایرانیه که در شاهنامه فردوسی پور اومده :)  . چند روز بعد یه ایمیلی از یکی از دوستان مقیم در بلاد کفر به دستم رسید که اسامی تمام کسانی که اسمشون تو شاهنامه اومده رو به شکل درختی نوشته بود که روت این جنرال تری( پدر همه اونها  )  کسی نبود جز "کیومرث" . ما هم گفتیم عجججججججججججب !!! ( اشاره به تکیه کلام حاج محمود )  . این بود که  گشتیم و سورس این مطلب رو گیر آوردیم و گذاشتیم اینجا . لازم به ذکرکه من یعنی "کیومرث" فقط تونستم نتیجه ام طهمورث رو ببینم . اجل مهلت نداد بقیه شونو از نزدیک ببینم . اینه که ممکنه یکی اون پائیین مائینا خودشو الکی چسبونده باشه به خونواده ی ما و به اسم ما کلی فخر بفروشه که اکیدا توصیه می کنم کسی نخره :)  

نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

بهونه سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389
بهونه اول : " وقتی یکی مث سعید ( وب باز نیست ، منتظر علامت دست رو اسمش نباش :)  )  چند بیت  از یه شعر شاهکار رو با اون سلیقه اش !! تدوین می کنه و واست میفرسته ، حیفت می آد پابلیش نکنیش  . و این  بهونه ای شد که یادی بکنیم از اخوان و شعر شاهکارش - بیا ره توشه برداریم -  تا تن این استاد بیشتر از این تو گور نلرزیده!  تاج گل  آقا سعید رو در ادامه ی مطلب  بخونید و متن کامل شعر اخوان رو در ادامه مطلب :)  "

"بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلكنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم
كجا ؟ هر جا كه اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم "

بهونه دوم : " خوش به حالت آهو ، که چون اویی ضامن چون تویی شد  .

میشه ضامن منم بشی امام رضا !!؟؟؟  چقدر دلتنگ اون گوشه ی دنج صحن اسماعیل طلاتم ، آقا !   "


ادامه مطلب
نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |

از هر دری ، چیزی ! سه شنبه ششم مهر 1389

همیشه مهرماه که میشه من یاد بچه گی هام و دوران خوش مدرسه می افتم . اما نمی دونم چه حسیه که امسال عجیب دلتنگ اون دوران شدم . دلتنگ هم شاگردی هام ، معلم سال اول و دومم که خیلی دوسشون داشتم و دلتنگ پیرمرد سرایدار مدرسه -  آقا بشیر - که یه دوچرخه 28 داشت و همیشه یه عینک ته استکانی می زد به چشمش . دلتنگ اون دریچه ی کوچیک بوفه  آقا بشیر که کلمونو ازش می بردیم تو و پفک و بستنی زمستونی می خواستیم . دلتنگ اشکهایی که واسه بد نوشتن آی بی کلاه ریختم و خواهرم کمکم کرد . دلتنگ پلی استیشن و کومبد بازی کردنهای تو راه برگشت از مدرسه . دلتنگ همه چی اون دوران . و این وسط نمی دونم چرا دلتنگ مهر پارسالم.

امروز بعد از نزدیک به 3 سال از مترو استفاده کردم . گذشته از همه ی فشارهایی که به همه جامون می اومد و هر روز بیشتر از دیروز می فهمیدیم که جهان سومی که هیچ ، جهان صدمی هم نیستیم ، اما کلی خاطره و لحظه های قشنگ داشتیم با صابر تو این مترو .  یادش بخیر

یادمه تو سریال پاورچین  فرهاد برره ( مهران مدیری )  یه جمله رو  به داونه ( جواد رضویان ) با حالت خنده داری می گفت که یه همچین چیزایی بود : " آنچه را که نمی دانی ، نکن " یا " چیزی رو که بلد نیستی انجام نده " . حالا شده حکایت ما ! یکی نیس بگه آخه (بیییییب ) ! تو که آداب یه کاری رو نمی دونی ، شکر می خوری که گومپوز در کنی و  گندی بزنی که نتونی جمش کنی . 

دیگه حوصله ام سر رفته از دست کسایی که میان تو وب بدون اینکه حتی یه خط از مطالبتو بخونن ، کامنت میذارن که : " وای چه وبلاگی ! وای چه بی نظیر می نویسی ! وای چه خوشگله وبت . خوشحال می شم بلینکمت ! منو بلینک با این اسم ... " طرف نمیکنه یه مین وقت بذاره و دو خط بخونه بعد بگه چه بی نظیر . واسه من یکی تعداد بازدیدای روزانه و سالانه و قرنانه اصلا مهم نیس . من اینجا حرفهای دلمو می زنم و دوست دارم حرف دل بشنوم نه حرفی که از بند ناف و بلکم از جاهای دیگه در می آد . واسه همین دوس ندارم هر کامنتی منتشر بشه . البته اگه کامنتی در کار باشه :) 


نوشته شده توسط کیومرث  | لینک ثابت |